برخی از دوستان ( که سوءنیت هم  ندارند ، تحت تاثیر عقده های خود هستند ، یا دچار خطای شناختی هستند ، یا خود را نمی بینند که اینگونه خطا می کنند ) برچسب هایی به شما می زنند که شاید برای یک عمر شما را نسبت به خودتان  به شک و تردیدمی اندازند و یا بشکلی  گرفتار ملامت بخود یا عناد بخود می شوید و یا واکنشی عمل می کنید . می خواهید بهر شکلی که شده نشان بدهید که آن صفت در باره شما صدق نمی کند. درصورتی که هرگز این برچسب و انگ به شما نمی چسبد . شما واجد آن صفتی که شنیده اید ، نیستید. 
بشر همواره در حال تغییر است . هیچ پدیده ای ثابت نمی ماند و از همه مهمتر هیچ کس حق ندارد ، به ما برچسب بزند و یا در باره ما قضاوت کند. ما هرطور هستیم بخودمان مربوط است . اگر خلافی بکنیم باید پاسخگو باشیم . بنابراین قضاوت های موردی که در باره ما می شود بویژه از طرف نزدیکترین دوستان (باصطلاح ) می تواند ذهن ما را برای همیشه مشغول کند و بشکلی  خانمانبرانداز باشد. بویژه وقتی که کسی این انگ را به شما بزند که شما به او اعتقاد دارید . برای گفته های او احترامی قائل هستید. بشکلی برای شما آتوریته هست . او را دوست خود می پندارید  . 
این زمانی است که هنوز خود را پیدا نکرده اید و متوجه نشده اید که حرف دیگران در بسیاری مواقع باد هواست . نباید با این بادها بهم بریزید. دیگران خود را به شما فرافکنی می کنند. راوی می گفت که دوست بسیاری نزدیکی داشتم . تحصیلکرده ( دکتری در علوم سیاسی و مطلع در جامعه شناسی و تاریخ و روان شناسی ) . کاراکتر جالبی هم داشت . او همیشه به من می گفت که تو نمی توانی کسی را دوست داشته باشی . عواطف و احساسات تو آسیب دیده است . باید تحت درمان روانکاوی قرار بگیری . می گفت روانکاوی را می شناسم که می تواند به تو کمک کند. بارها هم نیز این را تکرار می کرد . بطوری که من باور کرده بودم که عاطفه و احساس ندارم و قلب من مثل سنگ می ماند. بشدت خود را ملامت می کردم . راوی می گفت ، با اینهمه زیر بار حرف او نرفتم . او نیز خیلی زود دار فانی را وداع گفت . وقتی خود را پیدا کردم . یعنی خود را شناختم  . آتوریته ها شکستند. خودباختگی ها رخت بربستند. وابستگی ها تمام شدند. متوجه بطلان سخن این دوست متوفی شدم . متوجه شدم که خود او مصداق این برچسب بود. آن را به من فرافکنی می کرد . تاریخچه زندگی او ، این را نشا ن می داد. ولی من چرا تحت تاثیر قرار گرفتم ؟ برای اینکه  در آن زمان بشدت مهرطلب بودم و بعلت تنهایی و بیکسی ، نقاط ضعف خود را به نمایش می گذاشتم . امروز که خود را می شناسم و  دیگران را هم ، متوجه می شوم که چگونه وسیله قرار گرفته بودم . متوجه می شوم که  چطور ممکن است ما تحت تاثیر حرف های دیگران قرار بگیریم و فرافکنی های آنان ما را در رابطه با خودمان  به شک و تردید بیندازد و سردرگم کند و شاید بهای سنگینی برای این تلقین ها بدهیم . نکته جالب این است که روانکاوی که مورد نظر آن دوست فقید بود ، یک لیسانسیه روان شناسی بود که بعدها به آلمان مهاجرت کرد و من از دورو نزدیک شنیدم که درحال حاضر در یک تیمارستان بستری است . مراقب تلقین های دیگران باشید. همه حسن نیت ندارند. برخی نادانسته ما را به قعر جهنم می فرستند. 

شاد باشید...دکتر پیمان آزاد