گر زمین دود هوا گردد
گر زمین دود هوا گردد...
شعری را سراغ ندارم که به گیرایی و گویایی این غزل شهریار از یک آزردگی فراگیر و اساسی سخن گفته باشد:
...
بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن
با خزان هم آشتی و گلفشانی میکند
ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
نای ما خامُش ولی این زُهرهی شیطان هنوز
با همان شور و نوا دارد شبانی میکند
گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان
با همین نخوت که دارد آسمانی میکند
بیثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند
میرسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی میکند
...
از چه مینالد و زاری میکند؟ از بیاعتنایی طبیعت. از اینکه به تعبیر اونامونو برای جهان هیچ است. نای او خاموش شده اما جهان همچنان نغمهپرداز است. جدیاش نگرفته. حتی دقیقهای به احترام او قیام نکرده یا از غم افول او خاموش نمانده.
میگوید بلبلی نالان در سینه دارم که معترض است به ساختار جهان. معترض است به اینکه چمنزارها با خزان هم سازش میکنند. در سوگ عشقهای رفته نشسته و میبیند که ستارهی پروین بیاعتنا به او همچنان سرگرم فریبایی و چشمکپرانی است. زاری میکند که چرا هستی غصهدار من نیست؟
یک پاسخ به زاریهای شاعر این است که مگر طبیعت شخصیت اخلاقی دارد که از بیتوجهیاش آزردهای؟ مگر جهان شخص است؟
اما این پاسخ ظاهرا منطقی چارهگر آزردگی عاطفی شاعر نیست. او از زیبایی توقع مهربانی دارد. توقع دارد زیبایی دست مهربانی را بگیرد. میگوید جهانی که آمدوشد مرا به هیچ میگیرد دوست داشتنی نیست. حرصدرآور است. اینکه بعد از من همچنان این ماه زیبا خواهد تابید و به تعبیر خیام: ...که بعد از من و تو ماه بسی ؛ از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
خُب، این بیاعتنایی در نهاد جهان است. حافظ میگفت اصلا ترحّم در جبلّت و سرشت عالَم نیست: جهان پیر رعنا را ترحّم در جبلّت نیست...
اعتنایی به احوال آدمی ندارد و "از این فرهادکُش فریاد"
بله. میتوانیم به شاعر آزرده بگوییم همین است دیگر. نمیخواهی نخواه. با آنچه تغییرناپذیر است صلح کن. به این بیاعتنایی رضا بده. رواقیون قرنهاست که گفتهاند.
لابد شاعر شکستهدل ما پاسخ میدهد: اگر بنا بود با جهان بسازم که دیگر شاعر نمیشدم.
توجه عمیق به اینکه من در چشم جهان هیچم میتواند به چالشهای مهمی دامن بزند. از این پرسش هولناک که آن حامی یگانهی بزرگ کجاست؟ و شاید از آن مهمتر اینکه این طبیعت فریبا و پُرکرشمه، این زیبای بیعطوفت و بیاعتنا را چگونه میتوان همچنان دوست داشت؟
مثلا اگر روزی دریای طوفانی فرزند خردسالت را فروبُرده باشد، آیا همچنان میتوانی از زیبایی دریا حرف بزنی؟ هنوز قادری دریای زیبا را دوست بداری؟
گویا سرشت عاطفی ما از زیبایی توقع مهربانی دارد و با روح شاعرانهاش خواب میبیند که روزی: "مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت."
📝 صدیق قطبی
محلی است برای به اشتراک گذاشتن مطالبی که شاید به دنبال آن میگردید