خودکشی در ادبیات جهان
انسان تنها موجودی است که مرگآگاه است ، از مرگ آگاهی دارد و میداند که میمیرد . در مورد حیوانات دیگر ، دستکم بشر خیال میکند که آگاهی ندارند. بنا براین انسان بهطور کلی در هر پایگاهی که باشد، چه انسان عادی باشد، چه دانشمند، چه هنرمند، چه شاعر، چه عارف و... میداند که میمیرد. ”من کاذب” به خاطر نرسیدن به خواسته های سیری ناپذیرش و عادت شدید به ملامت خود است. تمایل به خودکشی از آخرین نقشه های خود کاذب و از بدبختی های انسان اسیر دیکتاتوری خود کاذب و افکار و هیجان های وابسته به آن است.
در بین بزرگان ایران ، طرز فکری که منسوب به خیام ، نگاهی منفی نسبت به مرگ دارد و از آن خوشش نمیآید، درست برخلاف مولانا که میگوید:
به روز مرگ که تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
درواقع مولانا ، از مرگ استقبال میکند و آن را وسیلهای برای رسیدن به محبوب و مقصود خود میداند ، اگر صورت عرفانی یا مولانایی بگیریم، نگاه به مرگ مثبت میشود. آنها بر این باورند که ما از وطن حقیقی خود جداییم و حالا که در این دنیا غریب هستیم مرگ موجب میشود به آنجا که آمدهایم برگردیم و وطن اصلی ما آنجاست.
در واقع از نظر مولانا بازگشت به روزگار وصل با مرگ میسر میشود.
مرگ جویی در اشعار مولانا زیاد به چشم میخورد
ثانیا باشد ترا عمر دراز که اجل دارد ز عمرت احتراز
وین نباشد بعد عمر مستوی که بناکام از جهان بیرون روی
بلک خواهان اجل چون طفل شیر نه ز رنجی که ترا دارد اسیر
مرگجو باشی ولی نه از عجز رنج بلک بینی در خراب خانه گنج
پس به دست خویش گیری تیشهای میزنی بر خانه بیاندیشهای
که حجاب گنج بینی خانه را مانع صد خرمن این یک دانه را
پس در آتش افکنی این دانه را پیش گیری پیشه ی مردانه را
ای به یک برگی ز باغی مانده همچو کرمی برگش از رز رانده
عرفای ایران همواره منتظر روز مرگ و وصال بودند از جمله سهروردی که سالها قلعه ای را که نهایتا در آن زندانی شد را در خواب میدید و روزی که در حلب مورد اکرام ظاهر شاه بود منتظر اسارت در قلعه ی قصر او بود تا از آنجا به وصال محبوب برسد.
طرز فکر دوم طرز فکر خیامی است ، اما آنچه به طرز فکر خیامی معروف شده بسیار متفاوت است و مرگ برایش محبوب نیست.
خیام وقتی به تمام پدیدهها نگاه میکند احساسش این است که اینها روزی زنده بودند و الان مردگانی هستند که به این شکل درآمدهاند. مانند ابیاتی که در وصف کوزه میگوید:
این کوزه چو من عاشق زاری بوده است در بـند سر زلفنگاری بودهسـت
این دستـه کـه بر گردن او میبینی دستیست که برگردن یاری بودهست
یا میگوید:
پا بر سر سبزهها به خواری ننهید کان مردمک چشمنگاری بودست
حس خیام این است که از در و دیوار مرگ میبارد و مرگ را مقدم بر آنچه در هیبت زندگی میبیند ، میداند.
نگاه حافظ به مرگ
اشعار حافظ را میتوانیم به دو بخش تقسیم کنیم: یک بخش اقلیت که ۱۰ تا ۱۲ درصد ابیات را به خود اختصاص میدهد و یک بخش اکثریت که ۸۰ تا ۹۰درصد ابیات است. بخش محدودی از آن ۱۲ درصد مربوط به ابیات عاشقانه است و خیلی باید تلاش کرد تا بتوانیم آنها را عرفانی تلقی کنیم. مثل:
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همهکس تا نخورم خونجگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
حافظ بین همین ۱۲ درصد تعدادی غزل دارد که کاملا عارفانه است، یعنی نظریههای عرفانی را مطرح میکنند. معلوم نیست آیا خودش این نظریه را داده است یا نه اما چنانچه از ابیات بر میآید گویا صاحبنظران نظریهها را دادهاند و او به این حکم که یک شاعر بزرگ است آنها را بیان میکند. چنانچه میگوید:
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار صاحبدلان حکایت دل خوش ادا کنند
در واقع حافظ این حکایت را خوش ادا میکند. اگر شما سراغ این تعداد ابیات بروید و روی آنها تمرکز کنید متوجه میشوید حافظ نظریههای عرفانی را مطرح میکند و از نظر او مرگ به همان شکلی است که در عرفان مطرح میشود ازجمله این غزل:
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
یا جایی که میگوید:
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
هوس اینجا معنای منفی ندارد بلکه همان اشتیاق و شوق است. چاه زنخدان هم در این بیت یعنی همان مقام فنا. جانی که از عالم بالا آمده است چون اشتیاق داشت که در مقام فنا به جایگاه اصلی خودش برسد. دست در حلقه آن زلف خَم اندر خَم زد. زلف خم اندر خم تعبیری از مراحل سلوک است. درواقع در این تفکر مرگ لازمه بازگشت به جایگاه اصلی انسان است. این تعبیر عین همان قصه مولاناست.
اما آن ۹۰ درصد غزلها که اسمشان را غزلهای رندانه گذاشتهام اینگونه نیستند. در اکثر آنها حال و هوای فکر خیامی به آن معانی که توضیح دادم غالب است و او از مرگ خوشش نمیآید و بسیار هم به زندگی عشق میورزد. به این بیت توجه کنید:
هشیار شو که مرغ چمن مست گشتها بیدارشو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار کاشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر مهر چرخ و شیوه او اعتماد نیست ای وای بر کسی که شد ایمن ز مکر وی
در این ابیات پی میبریم به اینکه او نهتنها مرگ را تمجید نمیکند بلکه اصلا آن را دوست ندارد.
خودکشی در ادبیات
خودکشی در ادبیات همه ملتهای جهان موضوعی است که به آسانی میتوان آثار زیادی را با محور بودن خودکشی یافت. خودکشی به مثابه عملی برای خلاص شدن از این دنیا آن هم بهطور عمد، محور بسیاری از رمانهای برتر جهان است. نویسندگان از خودکشی یک شخصیت برای به نمایش گذاشتن اعتراض، مقاومت، ناامیدی، عشق، افتخار و غرور بهره میگیرند. چه خودکشی به منزله آخرین اقدام شخصیت داستان برای نشان دادن وفاداریش باشد و چه نتیجه افسردگیش، این عمل در ادبیات انگلیسی به وفور یافت میشود.
نخستین بهکارگیری رمانگونه خودکشی از قرن ۱۹ به بعد رواج مییابد. خودکشی در آثار قرن نوزدهم "کارکردی دوجنبهای معنیگرا" دارد . نویسندگانی همچون کیت چاپین (en)، ارنست همینگوی و ویرجینیا وولف از خودکشی در نوشتههایشان بهره بردهاند.
شکسپیر
شخصیتهای نمایشنامههای ویلیام شکسپیر در بیشتر داستانها خودکشی میکنند. از جمله مشهورترین آنها میتوان به عشاق رومئو و ژولیت اشاره کرد که هر دو در پایان داستان خود را میکشند. خودکشی همچنین در نمایشنامه ژولیوس سزار نیز اتفاق میافتد ، وقتی بروتوس و کاسیوس هر دو خود را میکشند. اتلو نیز پس از کشتن عشقش در یک جنایت عشقی، با خنجر به زندگی خود پایان میدهد. نمایشنامه آنتونیوس و کلئوپاترا با ۵ خودکشی به پایان میرسد؛ از جمله مرگ خود کلئوپاترا و آنتونی . اوفلیا نیز پس از مرگ پدرش هملت دست به خودکشی میزند.
صادق هدایت
صادق هدایت که در داستان زندهبهگور با محور بودن خودکشی، اندیشهاش را درباره خودکشی بیان میکند، خود نیز به روش خفگی با گاز به زندگیش پایان داده است. وی در رابطه با خودکشی میگوید:
کسی تصمیم به خودکشی نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست، در سرنوشت آنهاست ، نمیتوانند از آن بگریزند.
ده خودکشی مهم در دنیای ادبیات
تصمیمی از روی عقل یا از روی جنون؟ میل به فنا یا میل به جاودانگی؟ واقعا چرا نویسندگی در میان شغلهای رایج بیشترین میزان خودکشی را به خود اختصاص داده است؟ هرچند آمارهای رسمی بخواهند بر این نکته تاکید کنند که افسردگی بیشترین عامل برای اخذ چنین تصمیمی از سوی نویسندگان است و حتی یادداشتهای پیش از خودکشی آنها نیز بر این نکته تاکید کنند، باز هم ما زندگان نمیتوانیم از برابر ابهامات این چنینی به راحتی عبور کنیم. به عنوان مثال وقتی هرابال نویسنده شهیر چک در آخرین لحظات زندگی خود چنین میگوید که میخواهد برود به کبوترها دانه بدهد و سپس خود را از پنجره طبقه پنجم بیمارستان پرتاب میکند، آیا از روی زیرکی و عقل محض است که چنین میگوید و چنان میکند یا از سر یک جنون آنی؟ یا زمانی که امپدوکلس فیلسوف پیشاسقراطی یونان برای جاودانه ماندن، خود را در حرکتی طنزآمیز به درون آتشفشان پرتاب میکند و یکی از قدیمیترین و عجیبترین خودکشیهای تاریخ فکر را رقم میزند، چه اندیشهای را در سر میپرورانده است؟ چگونه است که در چنین موقعیتی فنا و جاودانگی بدل به چنین مفاهیم برابری میشوند؟ به هررو بعید است ما زندگان، حداقل تا وقتی زندهایم از جواب چنین سوالات مبهمی سر در بیاوریم و احتمالن یادآوری خودکشی مطرحترینهای دنیای ادبیات هم فقط میتواند سوالی بر سوالاتمان بیافرزاید.
۱. ارنست همینگوی (۱۹۶۱-۱۹۰۱)
همینگوی سی وهفت ساله بود که مادرش برای هدیه کریسمس، برای او پاکتی پست میکند حاوی یک تپانچه عتیقه که پدر همینگوی سالها پیش خود را با آن کشته بود. احتمالا این نخستین جرقهای بود که منجر به خودکشی ناموفق همینگوی در میانسالگی و خودکشی موفق و بیعلت او در شصت سالگی میشود. به هر رو ارنست همینگوی، برنده نوبل ۱۹۵۴پیش از آنکه یک نویسنده باشد یک یاغی آمریکایی و یک شکارچی ماهر بود. از همین روست که عجیب به نظر نمیرسد وقتی همسر او در ژوییه ۱۹۶۱درساعت دونیم صبح با صدای گلوله از خواب میپرد و با جسد خون آلود همینگوی مواجه میشود، نخستین نکتهای که نظرش را جلب میکند این است که نویسنده کتاب وداع با اسلحه خود را با تفنگ شکاری محبوب خود کشته است. مرگی که به نوعی بزرگترین مرگ در ادبیات آمریکا و از طرفی بزرگترین شکار عمر همینگوی محسوب میشود. در هر صورت او ارنست همینگوی فقید بود و هیچگاه تیرش به خطا نمیرفت.
۲. ویرجینیاوولف (۱۹۴۱-۱۸۸۲)
کسانی که فیلم ساعتها با بازی نیکول کیدمن در نقش ویرجینیاوولف را دیدهاند، حتما صحنه آغازین فیلم که در آن خودکشی نویسنده به تصویر کشیده شده را هیچگاه از یاد نمیبرند. تصویر رنجور زنی که بعد از یک دوره افسردگی طولانی یک روز خانه را ظاهرا به قصد پیادهروی و در واقع به مقصد خودکشی در دریاچه دهکده محل سکونتش ترک میکند و بعد از اینکه جیبهای کتش را پر از قلوه سنگ میکند خود را همچون یک کشتی غرق میکند در جستجوی فانوس دریایی. میگویند جسد وولف سه هفته بعد از غرق شدن است که پیدا میشود. او در نامه خودکشیاش که خطاب به همسرش لئونارد نوشته شده علت خودکشی خود را این گونه بیان میکند: «عزیزم، به یقین دوباره دارم دیوانه میشوم. به نظرم نمیتوانیم باز هم با یکی از آن دورههای وحشتناک روبرو شویم و این بار دیگر خوب نخواهم شد. در گوشم صداهایی میشنوم و نمیتوانم فکرم را متمرکز کنم. بنابراین کاری را انجام میدهم که به نظرم درستتر از همه میرسد...».
۳. ریونوسکه آکتاگاوا (۱۹۲۷-۱۸۹۲)
کمتر کسیست که داستان راشومون را خوانده و یا فیلمی که کوروساوای بزرگ بر اساس آن ساخته را دیده باشد و بر نبوغ و جنون آکتاگاوا پدر داستاننویسی ژاپن و یکی از شیزوفرنیکترین نویسندگان جهان صحه نگذارد. اما اگر فکر کردهاید این نویسندهی ژاپنی به روش یک سامورایی تن به مرگ داده سخت در اشتباهید. چرا که او در اواخر عمر کوتاه سیوپنج سالهاش با بیماریهایی نظیر بیخوابی و ترس از دیوانگی دست به گریبان بود و در یکی از یادداشتهای پیش از مرگش مینویسد: «آیا کسی پیدا نمیشود که بیسرو صدا گلوی مرا در خواب بفشارد؟» از همین روست که آکتاگاوا در بامداد بیستوچهارم ژوییه به شهادت همسرش با کتابی مقدس به بستر میرود و دور از چشم او با خوردن مقادیر زیادی قرص سیانور به کار خود پایان میدهد. آکتاگاوا در نامهای که از او به جای مانده دلیل خودکشی خود را نگرانی و رنج سربسته و مبهم از آینده ذکر میکند.
۴. رومن گاری (۱۹۸۰-۱۹۱۴)
در این لیست ده نفره رومن گاری یکی دیگر از نویسندگانیست که برای مردن، همان روشی را انتخاب کرده که به نام ارنست همینگوی سند خورده است. یعنی خودکشی با اسلحه. این نویسندهی فرانسوی پرطرفدار بنابر شهادت اطرافیانش انسانی سرزنده و شوخ طبع بوده و میل به زیستنی که در او موج میزد کاملا در تضاد با خودکشی او بوده است. اما به هر حال او نیز بعد از خودکشی همسرش جینسیبرگ، هنرمند و بازیگر معروف فیلم از نفس افتاده، در یک پروسه افسردگی قرار میگیرد و در بیستم دسامبر با شلیک گلولهای به زندگی خود پایان میدهد. او در یادداشت خودکشیاش زندگینامهنویسان را در پی چرایی مرگش به کتاب خودنوشتاش یعنی «شب آرام خواهد بود» ارجاع میدهد و در آن کتاب چنین مینویسد: «دلیل خودکشیام همسرم نبود، دیگر کاری نداشتم.» نویسنده کتاب خداحافظ گاری کوپر در یادداشت خودکشیای که از او به جا مانده نیز جمله عجیبی دارد که میگوید: کلی تفریح کردم. متشکرم و خداحافظ.
۶. ولادیمیرمایاکوفسکی (۱۹۳۰-۱۸۹۴)
خودکشی شاعران روس در دهههای بیست و سی میلادی از نظم و تسلسل غیر قابل باوری برخوردار است. یکی پس از دیگری و متاثر از یکدیگر. هر چند که ولادیمیرمایاکوفسکی بعد از خودکشی سرگئی ییسنین شاعر که سرحلقه این خودکشیها محسوب میشود بسیار آزرده خاطر و حتی عصبانی بود، اما عاقبت سرانجام سرحلقه شاعران فوتوریست روسیه هم چیزی نبود جز اینکه در آوریل ۱۹۳۰ و در سی وشش سالگی، پس از سرگذارندن یک دوره افسردگی و در پی عشقی بیسرانجام، در شبی افسرده و تنها در دفتر کار خود، سرودهی آخرش را در نامهای سرگشاده بازنویسی کند و سپس با شلیک گلولهای در شقیقهاش به کار خود پایان دهد. او در آخرین سرودهاش خطاب به معشوقهاش این گونه نوشت: «امیدوارانه بر این باورم که هرگز مایه شرم خلایق نشوم. شتابی ندارم. ساعت از یک گذشته است و باید در خوابی عمیق باشی، نیازی نیست که با فرستادن تلگرامهای مکرر تو را از خواب بیدار و آشفته سازم. میگویند ماجرا به پایان رسید و همه چیز تمام میشود.»
۶. صادق هدایت (۱۳۳۰-۱۲۸۱)
نخستین بار در سال ۱۳۰۷ بود که صادق خان هدایت جهانیترین نویسنده کشورمان خود را در طی یک خودکشی ناموفق در رودخانه مارن پاریس غرق کرد اما نجات یافت. یعنی نجاتش دادند! همان سالها بود که او در داستان زنده به گور نگاهش نسبت به خودکشی را اینگونه بیان کرد: «کسی تصمیم به خودکشی نمیگیرد، خودکشی با بعضیها هست، در سرنوشت آنهاست، نمیتوانند از آن بگریزند». پس از آن در ۲۹فروردین ۱۳۳۰ بود که در آپارتمان کوچکش در پاریس، بعد از اینکه درزهای خانه را با پنبه میپوشاند شیر گاز را باز میگذارد و به گفته خود تن به مرگ سرخوشانه و خلسهوار حاصل از خودکشی با گاز میدهد. هدایت وقت مردن بهترین لباسهایش را پوشید و پول کفنودفن و خرید قبری در گورستان پرلاشز را هم در پاکتی بالای سرش گذاشت. او با یک سیگار پال مال نصفه کشیده در میان انگشتانش که انگار فرصت تمام کردنش را نداشت، با خیال راحت کف آشپزخانه دراز کشید و در خلسهای طولانی ادبیات ایران را از ادامه حیات یک نابغه محروم کرد.
۷. سیلویا پلات (۱۹۶۳-۱۹۳۲)
در اکتبر ۱۹۶۲ بود که سیلویاپلات از خیانت همسرش تدهیوز شاعر و ملک الشعرای بریتانیا نسبت به خود آگاه میشود و از آنجا که تاب این خیانت را نمیآورد چند ماه بعد از جدایی از تدهیوز و در سن سیودو سالگی خود را به وسیله گاز به سمت مرگ هدایت میکند. هرچند پلات در روز مرگش نامهای خطاب به تدهیوز مینویسد و از علل خودکشی خود میگوید اما هیوز وجود آن نامه را کاملا انکار میکند و آن را چنان رازی برای تاریخ ادبیات پوشیده باقی میگذارد. به هر حال هر چه که بود آسیه همسر دوم هیوز که شاعر دل در گرو او داشت نیز نتوانست بیش از چند سال رابطه با تدهیوز را تحمل کند و سرانجام او نیز به همراه فرزندش خود را میکشد! سلیویاپلات را از پایهگذاران ادبیات اعترافی جهان میدانند. او در یادداشتی که از نخستین خودکشیاش به جامانده اینگونه مینویسد: «رفتهام برای یک پیادهروی طولانی. فردا بر میگردم».
۸. آنسکستون (۱۹۷۴-۱۹۲۸)
آن سکستون، شاعر آمریکایی و دوست و همیار سیلویا پلات در شکلدهی مکتب اعترافی در ادبیات، هم در زندگی شعری و هم در مرگ خود بسیار متاثر از سیلویا پلات بود. آن چنان که زندگی او نیز همچون پلات سرشار از ناملایمتیهای بسیار بود و بعد از خودکشی موفق پلات در۱۹۶۴ و البته متاثر از او، او نیز بارها دست به خودکشی میزند. همینگونه بود که برنده پولیتزر ۱۹۶۷بعد از اینکه همسرش او را به طور ناگهانی ترک میکند مدتی را در بیمارستان سپری میکند و در این فاصله کتاب یادداشتهای مرگ که به نوعی یادداشتهای خودکشی او محسوب میشوند را منتشر میکند. درست چند ماه بعد از ترک همسر است که شاعر در سوم اکتبر۱۹۷۴ بعد از ایراد آخرین جلسه شعر خوانیاش در دانشگاه مریلند ناهار را با دوست شاعرش ماکسین کومین میخورد، سپس به خانهاش میرود و در گاراژ اتومبیل را روشن میکند و با گاز مونوکسید کربن خود را میکشد.
۹. ریچاردبراتیگان (۱۹۸۴-۱۹۳۵)
یک خودکشی آمریکایی دیگر به سبک همینگوی و این بار با یک اسلحه قرضی! در سپتامبر ۱۹۸۴ بود که ریچاردبراتیگان، شاعر، داستاننویس و چهره محبوب و جنونزده نسل اعتراضی بیتهای دهه شصت آمریکا و این روزهای ایران، که به تازگی از همسرش جدا شده بود و زندگی را در مزرعه شخصیاش به تنهایی میگذراند، در طی تماسی تلفنی با معشوقه سابقش مارسیا صحبت میکند و در طی این مکالمه از مارسیا میخواهد تا فرصتی به او بدهد که شعر تازهاش را برای او بخواند. اما مارسیا در یک اشتباه تاریخی تلفن را قطع میکند و بعد از آن است که هرچه تماس میگیرد کسی جوابی نمیدهد. بنابر گزارش پزشکی قانونی براتیگان پشت پنجره ایستاده روبه دریا به شقیقهاش شلیک کرد. در کنار جسد او جعبهای یافتند حاوی دست نوشتههای او که به خون آغشته شده بود و دخترش ایانت آنها را با خود برد.
.۱۰ آرتور کستلر (۱۹۸۳-۱۹۰۵)
اما در لیست ده نفره حاضر با توجه به اینکه اغلب خودکشیها ناشی از ضعف و افسردگی روانی نویسندگان بوده میتوانیم آرتورکستلر انگلیسی را یک استثنا به حساب بیاوریم. چرا که نویسنده کتابهای محبوبی چون گلادیاتورها و ظلمت در نیمروز علاوه بر اینکه زبانشناس محقق و داستاننویسی برجسته بود، نایب رییس جامعه اتانازی (مرگ خودخواسته) در بریتانیا نیز بود. از همین رو بود که کستلر هفتادوهشت ساله بعد از ابتلا به بیماریهای پارکینسون و سرطان خون به همراه همسر سومش سینتیا به طور داوطلبانه خودکشی میکند. اما نکته عجیب اینجا بود که در هنگام خودکشی این دو هر چند کستلر در وضعیت ضعف جسمی به سر میبرد اما همسر او سینتیا در سلامت کامل بود و در نتیجه این فرضیه برای زندگینامهنویسان مطرح است که آرتورکستلر همسرش را به شکلی ناباورانه به خودکشی ترغیب کرده است. این هم در نوع خود مصداقی عجیبیست بر بیوفایی توامان با وفاداری یک مرد عجیب!
در پایان میخواهم بر خلاف مباحث امروز از نوعی خودکشی بگویم که نه تنها مضموم نیست بلکه محبوب است و توصیه میشود کشتن منیت ها و شخصیت کاذب درون
محلی است برای به اشتراک گذاشتن مطالبی که شاید به دنبال آن میگردید