شیخ احمد غزالی در سوانح العشاق میگوید

با عشق روان شد از عدم حرکت ما         روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان می که حرام نیست در مذهب ما       تا روز عدم خشک نیابی لب ما
و میفرماید
عشق از عدم از بهر من آمد به وجود      من بودم عشق را ز عالم مقصود
و سپس با این نثر زیبا آغاز میکند که

روح چون از عدم به وجود آمد بر سر حدّ وجود، عشق منتظر موکب روح بود. در بدو وجود ندانم که چه مزاج افتاد، اگر ذات روح آمد، صفتِ ذات عشق آمد. خانه خالی یافت جای گرفت. و تفاوت در قبلهی عاشق، عارضی بود اما حقیقت او از جهات منزّه است که او را روی در جهت نمیباید داشت تا عشق بود، اما ندانم تا دستِ کشت وقت، آب به کدامین زمین برد.
گاه روح عشق را چون زمین بود تا شجره العشق از او بروید.
گاه چون ذات بود صفت را تا بدو قائم شود.
گاه چون هنباز بود در خانه تا به قیام او نیز نوبت نگاه دارد.
گاه او ذات بود و روح، صفت تا قیام روح بدو بود. اما این را کس فهم نکند که این از عالم اثبات دوم است که بعدالمحو بود و اهل اثبات قبل المحو را کژ نماید
چون آب و گل مرا مصوّر کردند  جانم عَرَض و عشق تو جوهر کردند
تقدیر و قضا قلم چو تر میکردند  حسن تو و عشق من برابر کردند

گاه عشق آسمان بود و روح زمین بود تا وقت چه اقتضا کند که چه بارد/
گاه عشق تخم بود و روح زمین تا خود چه بروید.
گاه عشق گوهر کانی بود و روح کان تا خود چه گوهر است و چه کان بود.
گاه چون آفتاب بود در آسمان روح تا چون تابد.
گاه چون شهاب بود در هوای روح تا چون سوزد.
گاه زین بود بر مرکب روح تا که برنشیند.
و گاه لگام بود سرکشیِ روح تا خود به کدام جانب گراید.
گاه سلاسل قهر کرشمهی معشوق بود در بندِ روح، و گاه زهر ناب بود در قهر، تا خود که را گزاید.
گفتم که ز من نهان مکن چهرهی خویش
تا بردارم ز حسن تو بهرهی خویش
گفتا که بترس و بر دل و زهرهی خویش
کین فتنهی عشق برکشد دهرهی خویش
این همه، نمایش وقت بود در تابش علم که حدّ او ساحل است و او را به لجهی کار او راه نیست. اما جلالت عشق از حد و وصف و بیان و ادراک علم دور است.
عشق پوشیدهست و هرگز کس ندیدستش عیان
لافهای بیهده تا کی زنند این عاشقان
هرکس از پندار خود در عشق لافی میزند
عشق از پندار خالی وز چنین و وز چنان
نهایت علم، بر ساحل عشق است. اگر به ساحل بود، ازو حدیثی نصیب وی بود؛ و اگر قدم پیش نهاد، غرقه شود. آنگاه که یابد و که خبر دهد و غرقه شده را کجا علم بود؟

معشوق با عاشق گفت : بیا تو من شو که اگر من تو شوم، آنگه معشوق درباید و از معشوق نکاهد و در عاشق افزاید و نیاز و دربایست زیادت شود. اما چون تو من گردی، کار منعکس شود همه معشوق بود و توانگرِ علی الاطلاق و غنی مطلق او بود. از طرف عاشق همه نیاز و درویشی باشد که الله غنی و انتم الفقراء همین نقطه است. این جا بود که لحظه به لحظه آوارگی و بیچارگی زیادت گردد. چون عاشق معشوق گردد، در معشوق فزاید؛ همه معشوق شود، نیاز و دربایست به ناز و یافت بدل میگردد.


عشق کمالش ملامت است، و ملامت سه روی دارد : یک روی در خلق و یک روی در عاشق و یک روی در معشوق. آن روی که در خلق دارد، صمصام غیرت معشوق است تا به اغیار باز ننگرد؛ و آن روی که در عاشق دارد، صمصام غیرت وقت است تا به خود باز ننگرد؛ و آن روی که در معشوق دارد، صمصام غیرت عشق است تا قوت هم از عشق خورد و بستهی طمع نگردد و از بیرونش هیچچیز درنیاید.
چون از توبه جز عشق نجویم به جهان
هجران و وصال تو مرا شد یکسان
بی عشق تو بودنم ندارد سامان
خواهی به وصال کوش خواهی هجران
و هرسه صمصام غیرت است در قطع نظر از اغیار، زیرا که کمال حال در آن بود که کار به جایی رسد که عاشق غیر بود و معشوق غیر گردد و آن، سلطنت تابش عشق بود. زیرا که قوت کمال عشق از اتحاد بود و درو تفاصیل عاشق و معشوق نبود.
بد عهدم و با عشق توام نیست نفس
گر هرگز گویمت که  فریادم رس
خواهی به وصال کوش خواهی به فراق
من فارغم از هردو، مرا عشق تو بس
معشوق دیدهی حسن از جمال خود بردوخته است که کمال حسن خود را در نتواند یافت الّا در آینهی عشق عاشق. لاجرم از این روی جمال معشوق را عاشقی باید تا معشوق از حسن خود در آینهی عشق و طلب عاشق قوت تواند خورد. و این سرّی عظیم است و مفتاح بسیار اسرار است. پس عاشق به حسن معشوق از خود معشوق نزدیکتر است که بهواسطهی او (عاشق) معشوق قوت میخورد از حسن و جمال خود. لاجرم عاشق، معشوق را از خودیِ خود خودتر است و این جا کار عاشق تا به جایی رسد که اعتقاد کند که معشوق خودِ اوست. اناالحق و سبحانی ما اعظم شأنی این نقطه است.
چندان ناز است ز عشق تو در سر من
تا در غلطم که عاشقی تو بر من
یا خیمه زند وصال تو  بر سر من
یا در سر این غلط، شود این سر من

خود را به خود، خود بودن دیگر است و خود را به معشوق خود بودن، دیگر. خود را به خود، خود بودن خامیِ بدایتِ عشق است. چون در راه پختگی خود را نبود و از خود برسد، این جا بود که فنا قبله بقا آید و مرد محرم شود به طواف کعبه قدسی و از سر حدّ فنا به خطّهی بقا نقل کند و این در علم نگنجد الا به مثال.
تا جام جهاننمای در دست من است
از روی خرد چرخ برین پست من است
تا کعبهی نیست قبلهی هست من است
هشیارترین خلق جهان مست من است
هذا ربی و اناالحق و سبحانی همه بوقلمون این تلوین است و از تمکین دور است.
هرچه عزّ و جبّاری و استغناء و کبریاست در قسمت عشق، صفات معشوق آمد و هرچه مذلت و ضعف و خواری و افتقار و نیاز و بیچارگی بود، نصیب عاشق آمد. لاجرم قوت عشق صفات عاشق است چون چنین بود، عاشق و معشوق ضدین باشند و فراهم نیایند الا به شرط فدا و فنا، و برای این گفت
چون رویم زرد دید آن سبز نگار
گفتا که دگر به وصلم امید مدار
زیرا که تو ضد ما شدی از دیدار
تو رنگ خزان شدی و ما رنگ بهار
اسرار عشق در حروف عشق مضمر است : عین و شین و قاف. بدایتش دیده بود و دیدن؛ عین اشارت بدوست در ابتدای حروف عشق. بعد از آن شراب مالامال شوق خوردن گیرد؛ شین اشارت است بدوست. پس، از خود بمیرد و بدو زنده زنده گردد؛ قاف اشارت به قیام بدوست و اندر ترکیب این حروف اسرار بسیار است.
دان که عاشق، خصم بود نه یار و معشوق هم خصم بود نه یار. زیرا که یاری درمحوِ رسوم ایشان بسته است؛ مادام که دوی بود و هریکی خود را به خود، خود بود، خصمی بود. مطلق یاری در اتحاد بود. پس هرگز نباید که از معشوق یاری به عاشق رسد و رنج عشق همه از این است که هرگز یاری نیاید. پس در عشق رنج اصلی است و راحت عاریتی.
از اعضای آدمی هرعضوی را کاری است. دیده را کار، دیدن است؛ اگر دیدن  نبود، او (دیده) بیکار بود. و گوش را کار، شنیدن بود؛ اگر شنیدنی نبود، او بیکار است. کار دل عاشقی است؛ تا آن نبود، او را هیچ کار نیست و بیکار است. چون عاشقی آمد، او را نیز کار خود فرادید آمد که دل را برای عشق و عاشقی آفریدهاند و هیچ چیز دیگر نداند. آن اشکها که به روی دیده فرستد، طلایه طلب است تا از معشوق چه خبر است؟ که بدایت او از دیده است. متقاضی با او فرستد که این بلا از راه تو آمد و قوتم هم از راه توست.
عشق خود نوعی سُکر است که کمال او عاشق را از دیدن و ادراک کمال معشوق مانع است. زیرا که عشق سُکر است در آلت ادراک و مانع است از کمال ادراک. اگرچه سرّی لطیف است ورای این، و آن آن است که چون حقیقت ذات عاشق به ادراک حقیقت ذات معشوق مشغول است، پر وای اثبات صفات معشوق ندارد از روی تمییز؛ و اگر ادراکش هست، ادراکش نیست. العجز عن درک الادرک ادراکّ این بود.
عشق را به قبلهی معیّن حاجت نیست تا عشق بود؛ و بدان که انّ الله جمیل و یحبّ الجمال. عاشق آن جمال باید بود نه عاشق محبوبش؛ و این سرّی بزرگ است.