html xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"> حرف دل

حرف دل

کشکولی است حاصل شده از گردآوری هر مطلب زیبایی که در جایی می بینم یا از ذهنم می تراود

ارزشها و نگرش ها و رضایت شغلی 

ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
تابه‌حال شده یکی از وسایل شما خراب شود؟ چیزی مثل اتومبیل، ساعت، ماشین لباسشویی یا هر وسیله دیگر. در این مواقع به تعمیرکار مراجعه می‌کنیم و او علت خرابی را پیدا می‌کند. گاهی خرابی در یک قطعه کوچک یک وسیله بزرگ را از کار می‌اندازد. یک شی تا زمانی کارآمد است که همه قطعات آن سالم باشد. فرسودگی یا خرابی در جزئی‌ترین قسمت می‌تواند کل عملکرد آن را مختل کند هرچند بقیه اجزا به‌خوبی کار کنند.
زندگی آدمی هم همین‌طور است. جزئیات زیادی زندگی ما را تشکیل می‌دهد. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم فقط در یک بخش درست عمل کنیم ولی درمجموع زندگی خوبی داشته باشیم.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
زن به‌سرعت و با تمام وجود کار می‌کرد. داشت تند و تند ظرف‌ها را می‌شست. آن‌قدر سریع این کار را می‌کرد که مرد نگران بود ظرف‌ها از دستش نیفتد. هرچند دقیقه یک‌بار ظرف‌ها را رها می‌کرد و قابلمه روی گاز را هم می‌زد. بوی خوبی فضای آشپزخانه را پرکرده بود. بوی آش. از همان آش‌هایی که مرد خیلی دوست داشت. زن علاوه بر ظرف شستن و غذا درست کردن مرتب حرف می‌زد. تند و پشت سر هم طوری که مرد نمی‌فهمید چطور نفس می‌کشد. زن ناراحت بود و مرد می‌دانست که در چنین مواقعی باید ساکت باشد و به حرف‌هایش گوش دهد. ولی این بار خیلی ناراحت بود. زن با بغض می‌گفت: خسته شدم. اصلاً باید یک فکری برای این زندگی بکنیم. منم آدمم. خسته می شم. چقدر کارکنم. مگه فقط من تو این خونه زندگی می‌کنم. باید کارها رو تقسیم کنیم.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

یک سال دیگر هم گذشت. با همه بدی‌ها و خوبی‌ها، گریه‌ها و خنده‌ها، موفقیت‌ها و شکست‌ها، خستگی‌ها و شادی‌ها.

همیشه روزهای آخر سال فرصت خوبی است برای فکر کردن، به آنچه کردیم و آنچه می‌خواستیم بکنیم.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۷ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
چند روز پیش رفتم خانه یکی از آشناها. از قبل گفته بود: زنگ خرابه وقتی رسیدی تلفن کن تا در را بازکنم. رسیدم و تلفن زدم و دوستم سه‌طبقه را آمد پایین و در را باز کرد! ساختمان عجیب به نظر می‌آمد. پله‌ها بینهایت کثیف و چراغ‌های راه‌پله یکی درمیان سوخته بود. سنگ‌های راه‌پله به نحو عجیبی شکسته شده بود. وارد خانه که شدم از


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۵ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
در خبرها آمده بود پژوهشگران اروپایی پس از دو سال تحقیق بر روی ملل مختلف به این نتیجه رسیدند که افرادی که از رژیم غذایی مدیترانه ای پیروی می کنند نسبت به سایر افراد خیلی کمتر دچار بیماری های قلبی می شوند. رژیم مدیترانه ای، رژیمی سرشار از میوه، سبزی، حبوبات، لبنیات و ماهی است. این خیلی خوب است حالا متوجه شدیم که اگر از این چند قلم مواد خوراکی بیشتر بخوریم، بیماری های قلبی کمتر سراغ ما می آید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۸ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
ادامه جلسه را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

عمو نوروز از جا برخاست. اندیشید کم‌کم زمانش فرارسیده. بوی بهار می‌آید. به سراغ گنجه‌اش رفت. قبایش را برداشت و خاک یک‌ساله آن را تکاند. خاک قبای عمو نوروز که به زمین ریخت عطر گل شب بود درهمه جا پراکنده شد...

مرد پشت میز کارش بود که احساس کرد بوی شب بو به مشامش رسید. به تقویمش نگاه کرد. بهار نزدیک بود. با خودش فکر کرد همیشه این موقع سال پدرش کلی جنس برای مغازه می‌خرد و حتماً جابه‌جا کردن آن‌همه وسیله برای پیرمرد کار سختی است. سریع کارهایش را جمع جور کرد و از اداره مرخصی گرفت...

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ۱۶ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
خلاقیت (creativity) به معنای تحولات دامنه‌دار وجهشی در فکر و اندیشه آدمی است. به‌عبارتی‌دیگر خلاقیت به مفهوم به‌کارگیری کامل توانایی‌های ذهنی برای ایجاد یک فکر، ایده و راه‌حل نو در کار وزندگی است.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
ماتش برد. با لبخند به تصویری که روبه رویش بود خیره شد. اصلاً باورش نمی‌شد که این‌همه برف آمده باشد. با خود فکر کرد قبلاً کمتر برف می‌آمد ولی حالا روزبه‌روز سرعتش بیشتر می‌شود! برخلاف اکثر مردم که از چنین پدیده‌ای ناراحت می‌شدند او خوشش می‌آمد. با لذت به برف‌ها نگاه کرد و غرق در خوشی شد. دستی به سرش کشید و موهایش را نوازش کرد. یاد حرف پدرش افتاد که همیشه می‌گفت: وقتی برف روی این موها بنشیند یعنی یک دنیا تجربه به دست آورده‌ای. حالا برف روی موهایش نشسته بود.
دوباره به موهای سرش که اغلب سپید بود نگاه کرد و همزمان گذشته‌اش در برابر چشمانش جان گرفت. گویی تمام زحماتی که کشیده بود، شکست‌ها، پیروزی‌ها، زمین خوردن‌ها و بلند شدن‌ها، تلاش و کار و زحمت و همه‌چیزهایی که از او انسان فعلی را ساخته بود در این موهای نقره‌ای خلاصه می‌شد. احساس می‌کرد با این موها زیباتر شده. فکر کرد این چهره جدید نشانگر یک‌عمر تلاش و نبرد در زندگی است. یک‌بار دیگر به چهره خود در آینه لبخند زد و با گام‌های مصمم به پیشواز ادامه زندگی رفت.
نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
تابه‌حال شده لباسی، عطری یا زینت‌آلاتی برای خود بخرید که خیلی زیبا و جذاب باشد. آن‌قدر زیبا که دلتان نیاید آن را هرجایی استفاده کنید؟ همه ما چنین تجربه‌ای داریم. آن‌وقت چه می‌کنیم؟ آن وسیله دوست‌داشتنی را در کمد پنهان می‌کنیم و منتظر یک موقعیت خاص می‌شویم تا از آن استفاده کنیم. هرازگاهی به سراغش می‌رویم و با لذت به آن خیره می‌شویم. حتی گاهی وسوسه می‌شویم در یک میهمانی از آن استفاده کنیم. ولی بلافاصله یادمان می‌آید که آن وسیله خیلی گران‌بهاست و باید منتظر یک مجلس خیلی خاص باشیم. سال‌ها می‌گذرد و ما هرگز ازآنچه دوست داشتیم استفاده نمی‌کنیم


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
برای مشاهده ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن