html xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"> حرف دل

حرف دل

کشکولی است حاصل شده از گردآوری هر مطلب زیبایی که در جایی می بینم یا از ذهنم می تراود

وقتی که یک سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت...
و تو با گریه های طولانی شب از او تشکر کردی....
 
وقتی دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن...
اما تو با فرار از ان هنگامی که صدایت میکرد از او تشکر کردی....


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
ای‌بابا الان باید بیایی؟! اصلاً تو را چرا فکر موقعیت من را نمی‌کنی؟! هر وقت دلت خواست راه می‌افتی و میای! صد مرتبه هم گفتم من آبرودارم، زندگی دارم! آخه همه آدم‌ها همه‌چیز را درک نمی‌کنند. تو هم بدون اینکه به دوروبر من توجه کنی هر وقت مشکلی پیش بیاد زود ظاهرمی شی! نمی بینی من هی آه می‌کشم، تند تند پلک می‌زنم، به آسمان خیره می شم خوب عزیز من همه این‌ها یعنی الآن نیا صبر کن تا موقعیت بهتر بشه. من که دوست دارم تو باشی. تو بهتریم همدم من هستی! وقتی می‌آیی این‌قدر آروم می‌شوم که نگو ولی جلوی دیگران خجالت می‌کشم. بیا رسیدیم چه جایی ازاینجا بهتر؟
زن درحالی‌که آه می‌کشید سریع خود را به ماشینش رساند. خسته و غمگین سرش را روی فرمان گذاشت و بلند گریست. در تنهایی و بدون خجالت به اشک‌هایش اجازه داد سرازیر شود تا بتواند به آرامش برسد و بار دیگر به جنگ مشکلات برود!
نوشته شده در تاريخ جمعه ۲۸ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
همه می‌دانستند که دست‌هایش جادو می‌کند. اگر یک نخ و قلاب به او می‌دادند به‌سرعت به یک اثر هنری تبدیل می‌شد. دوست داشت ببافد و این کار به او آرامش می‌داد. یک روز تصمیم گرفت یک رومیزی بزرگ ببافد. آن موقع یک دختر جوان بود که برای کنکور درس می‌خواند. مادر گفت: کنکور که دادی بافتن را شروع کن.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۵ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
بی حوصلگی می‌تواند تمام روزتان را خراب کند! آیا روش‌هایی برای غلبه بر بی حوصلگی وجود دارد؟ پیشنهاد من به دوستانم این است که لیستی از ایده‌هایی که در شرایط گوناگون با آن مواجه شده‌اند، تهیه کنند. در این جا به عنوان نمونه لیستی که خودم تهیه کرده‌ام را ارائه می‌نمایم. ممکن است که بعضی موارد با لیست شما مشترک باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۴ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
خوشبختی یعنی
در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت را با تمام
دنیا معامله نمیکند...... خوشبختی یعنی...دریافت یک هدیه نامنتظره!..دیدن شخصی دوست داشتنی !کسی که اصلاانتظاردیدنش رادرآن لحظه نداشتی!خوشبختی یعنی...نگاه کردن به کسی که دوستش داریم...بدون پلک زدن !خوشبختی یعنی فروش خوب بلال فروش کنارپارک !!!خوشبختی یعنی این که آزمایش هانشان دهنده وجودبیماریمرموزی درشخصی هستنداما...پس ازآزمایش های دقیق ترمشخص می شودهیچ مشکلی وجودندارد....خوشبختی یعنی همین چندلحظه.... .خوشبختی زیر بارون رفتن  با کسی که دوسش داری و خندیدن به چیزایه الکی..........

خوشبختی یعنی سلامتی خودت و اطرافیات

نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
انگیزش را در ادامه ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
خوشبختی چیز عجیب‌وغریبی نیست. نباید منتظر باشیم اتفاق خاصی بیفتد تا ما خوشبخت شویم. خوشبختی در چیزهای کوچکی است که هرروز به‌سادگی از کنارش می‌گذریم.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۹ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
آورده‌اند در روزگاران قدیم حاکمی تصمیم گرفت تا تصویر زیبایی از سرزمین خود تهیه‌کرده و از آن به‌عنوان نماد معرفی کشورش استفاده کند. پس دستور داد تا وزرا بزرگ‌ترین و بهترین نقاشان و تصویر گران را شناسایی و به قصر دعوت کنند.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
دوستی برایم از زندگی مادربزرگش می‌گفت. داستانی که هم بسیار شیرین بود هم آموزنده. او می‌گفت: مادربزرگ من هشتادودو سال عمر کرد و به‌جز بیماری‌های عادی مثل سرماخوردگی و دل‌درد هیچ‌وقت مریض نشد؛ و فقط چهار ماه آخر زندگی نتوانست تنها و در خانه خودش زندگی کند. او نزدیک به بیست سال بعد از فوت پدربزرگ تنها در خانه‌ای قدیمی زندگی کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱۲ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
سال‌ها پیش در شهری در همین نزدیکی، در پاییزی زیبا مردم شهر تصمیم گرفتند شهر خود را از نو بسازند. با ساختمان‌ها و برج‌های مدرن و بلند و قشنگ. پس خانه‌های قدیمی را خراب کردند و همه‌چیز را به‌تدریج از نو ساختند. خانه‌ها که خراب شد، درختان نیز قطع شدند و هیچ‌کس حواسش نبود که بر روی برخی از درختان لانه‌های کوچک پرستوها قرار دارد...
.
.
پرستوها کم‌کم برای کوچ خود را آماده می‌کردند. می‌دانستند باید حرکت کنند تا همزمان با بهار به شهر برسند. پرستوها پر زدند و پر زدند تا به شهر رسیدند. هرکدام با کمک حس غریزی به سمت لانه خود رفتند ولی هیچ‌کدام لانه‌ای نیافتند. نه درختی بود، نه لانه‌ای، نه نگاه منتظری نه دستی که مشتاقانه برای پرستوهای مهاجر دانه بریزد.
پرستوهای بی‌خانمان در شهر گشتی زدند و چون لانه‌ای نیافتند پر کشیدند و رفتند. از آن بهار تاکنون مردم شهر بدون حضور پرستوها بهار را جشن می‌گیرند
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
همه ما ساعات زیادی را در محیط کار می‌گذرانیم و با افراد مختلفی ارتباط داریم. ارتباط‌های اجتماعی در محیط کار، بخش عمده‌ای از تعاملات ما را تشکیل می‌دهد. رعایت برخی اصول ساده آداب معاشرت می‌تواند چند حسن داشته باشد اول اینکه با رعایت این نکات ساده می‌توانیم ارتباط خود را با دیگران تقویت کنیم. دوم از رنجش همکاران جلوگیری کنیم و نکته سوم و مهم اینکه در وقت خود صرفه‌جویی کرده و از زمان کاری به بهترین شکل بهره ببریم.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۹ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
ارزشها و نگرش ها و رضایت شغلی 

ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
تابه‌حال شده یکی از وسایل شما خراب شود؟ چیزی مثل اتومبیل، ساعت، ماشین لباسشویی یا هر وسیله دیگر. در این مواقع به تعمیرکار مراجعه می‌کنیم و او علت خرابی را پیدا می‌کند. گاهی خرابی در یک قطعه کوچک یک وسیله بزرگ را از کار می‌اندازد. یک شی تا زمانی کارآمد است که همه قطعات آن سالم باشد. فرسودگی یا خرابی در جزئی‌ترین قسمت می‌تواند کل عملکرد آن را مختل کند هرچند بقیه اجزا به‌خوبی کار کنند.
زندگی آدمی هم همین‌طور است. جزئیات زیادی زندگی ما را تشکیل می‌دهد. ما نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم فقط در یک بخش درست عمل کنیم ولی درمجموع زندگی خوبی داشته باشیم.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
زن به‌سرعت و با تمام وجود کار می‌کرد. داشت تند و تند ظرف‌ها را می‌شست. آن‌قدر سریع این کار را می‌کرد که مرد نگران بود ظرف‌ها از دستش نیفتد. هرچند دقیقه یک‌بار ظرف‌ها را رها می‌کرد و قابلمه روی گاز را هم می‌زد. بوی خوبی فضای آشپزخانه را پرکرده بود. بوی آش. از همان آش‌هایی که مرد خیلی دوست داشت. زن علاوه بر ظرف شستن و غذا درست کردن مرتب حرف می‌زد. تند و پشت سر هم طوری که مرد نمی‌فهمید چطور نفس می‌کشد. زن ناراحت بود و مرد می‌دانست که در چنین مواقعی باید ساکت باشد و به حرف‌هایش گوش دهد. ولی این بار خیلی ناراحت بود. زن با بغض می‌گفت: خسته شدم. اصلاً باید یک فکری برای این زندگی بکنیم. منم آدمم. خسته می شم. چقدر کارکنم. مگه فقط من تو این خونه زندگی می‌کنم. باید کارها رو تقسیم کنیم.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن