html xmlns="http://www.w3.org/1999/xhtml"> حرف دل

حرف دل

کشکولی است حاصل شده از گردآوری هر مطلب زیبایی که در جایی می بینم یا از ذهنم می تراود

خلاقیت (creativity) به معنای تحولات دامنه‌دار وجهشی در فکر و اندیشه آدمی است. به‌عبارتی‌دیگر خلاقیت به مفهوم به‌کارگیری کامل توانایی‌های ذهنی برای ایجاد یک فکر، ایده و راه‌حل نو در کار وزندگی است.


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۱۲ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
ماتش برد. با لبخند به تصویری که روبه رویش بود خیره شد. اصلاً باورش نمی‌شد که این‌همه برف آمده باشد. با خود فکر کرد قبلاً کمتر برف می‌آمد ولی حالا روزبه‌روز سرعتش بیشتر می‌شود! برخلاف اکثر مردم که از چنین پدیده‌ای ناراحت می‌شدند او خوشش می‌آمد. با لذت به برف‌ها نگاه کرد و غرق در خوشی شد. دستی به سرش کشید و موهایش را نوازش کرد. یاد حرف پدرش افتاد که همیشه می‌گفت: وقتی برف روی این موها بنشیند یعنی یک دنیا تجربه به دست آورده‌ای. حالا برف روی موهایش نشسته بود.
دوباره به موهای سرش که اغلب سپید بود نگاه کرد و همزمان گذشته‌اش در برابر چشمانش جان گرفت. گویی تمام زحماتی که کشیده بود، شکست‌ها، پیروزی‌ها، زمین خوردن‌ها و بلند شدن‌ها، تلاش و کار و زحمت و همه‌چیزهایی که از او انسان فعلی را ساخته بود در این موهای نقره‌ای خلاصه می‌شد. احساس می‌کرد با این موها زیباتر شده. فکر کرد این چهره جدید نشانگر یک‌عمر تلاش و نبرد در زندگی است. یک‌بار دیگر به چهره خود در آینه لبخند زد و با گام‌های مصمم به پیشواز ادامه زندگی رفت.
نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
تابه‌حال شده لباسی، عطری یا زینت‌آلاتی برای خود بخرید که خیلی زیبا و جذاب باشد. آن‌قدر زیبا که دلتان نیاید آن را هرجایی استفاده کنید؟ همه ما چنین تجربه‌ای داریم. آن‌وقت چه می‌کنیم؟ آن وسیله دوست‌داشتنی را در کمد پنهان می‌کنیم و منتظر یک موقعیت خاص می‌شویم تا از آن استفاده کنیم. هرازگاهی به سراغش می‌رویم و با لذت به آن خیره می‌شویم. حتی گاهی وسوسه می‌شویم در یک میهمانی از آن استفاده کنیم. ولی بلافاصله یادمان می‌آید که آن وسیله خیلی گران‌بهاست و باید منتظر یک مجلس خیلی خاص باشیم. سال‌ها می‌گذرد و ما هرگز ازآنچه دوست داشتیم استفاده نمی‌کنیم


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
برای مشاهده ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۴ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
برای دریافت مطلب جلسه دوم به ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

آرام باش! عصبانی نشو! داد نزن! گریه نکن! بلند نخند! درگیر نشو! حرف بد نزن! احساست را باکسی در میان نگذار!

این‌ها جملاتی است که از بچگی به ما گفته‌اند و وقتی به آن‌ها عمل می‌کردیم می‌شدیم بچه خوب. یک بچه آرام که درست مثل مجسمه گچی روی طاقچه در همه حال

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۳ اسفند۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
برای دریافت ادامه مطلب را ببینید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۲۹ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
برای دریافت به ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه ۲۸ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
تابه‌حال باغبانی کرده‌ای؟ کار جالبی است. دانه‌ای، نهالی یا گلی را می‌کاری. روزها صبر می‌کنی تا آنچه کاشته‌ای بزرگ شود و به ثمر بنشیند. گاهی آنچه کاشته‌ای در گلدانی است یا باغچه خانه‌ات که می‌توانی شاهد رشدش باشی. گاهی چیزی کاشته‌ای ولی دور از توست و نمی‌توانی به ثمر رسیدنش را نظاره‌گر باشی. ولی درهرصورت پدیده جالبی است. اینکه یک‌دانه یا نهال کوچک به گیاهی بزرگ تبدیل شود در نوع خود به یک معجزه شباهت دارد.

شاید بتوان زندگی را هم به باغبانی تشبیه کرد. هر رفتار و گفتار ما می‌تواند دانه‌ای در قلب و ذهن اطرافیان بکارد. گاهی هستیم و نتیجه کار را می‌بینیم و گاه نیستیم. ولی باید بدانیم کوچک‌ترین گفتار و رفتار ما مستقیم یا غیرمستقیم بر دیگران تأثیر می‌گذارد. همان‌گونه که خود از دیگران تأثیر می‌پذیریم. همه ما چنین تجربه‌هایی داشته‌ایم که گاهی یک حرف یا نگاه یا رفتار کوچک، تغییری بزرگ و شگرف در زندگی به وجود آورده است.

اگر این‌چنین به زندگی نگاه کنیم، خیلی بیشتر مراقب گفتار و اعمال خودخواهیم بود. چون ممکن است با یک اشتباه بذری آفت‌زده در زندگی کسی بکاریم و همه زندگی‌اش را نابود کنیم!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۲۶ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
سر ظهر بود و من که از صبح برای انجام چند کار اداری به نقاط مختلف شهر رفته بودم خسته و تشنه جلوی یک سوپر مارکت در محله ای غریبه ایستادم که آبی خریده و رفع تشنگی کنم. سوپر کوچک بود و در نزدیکی چند مدرسه ابتدایی قرار داشت. بچه ها از مدرسه خارج و در مغازه جمع شده بودند. فروشنده جوانی کم سن و سال بود و با صبر و حوصله جواب بچه ها را می داد. راستش را بخواهید دیدن آن همه کودک شاد و پر انرژی برایم جالب بود و نا خواسته محو تماشای آنها شدم. فروشنده با خوش‌رویی هرچند دقیقه یک‌بار تکرار می‌کرد: بچه‌ها یاد تون نره. پول‌ها توی دست، دست‌ها همه بالا. بچه هم با خنده پول‌های ریزودرشت را در دست‌های کوچکشان می‌گرفتند و دست‌ها را بالا می‌بردند. تعجب کردم ولی بعد از کمی دقت متوجه شدم فروشنده به پول توی دست بچه‌ها نگاه می‌کند و بعد قیمت جنس را می‌گوید. مثلاً اگر بچه‌ای کیک پانصدتومانی را انتخاب می‌کرد ولی دویست تومن پول داشت فروشنده قیمت را به او دویست می‌گفت. دانش آموزان خرید می‌کردند و شاد و خوشحال از مغازه خارج می‌شدند و می‌خوردند و می‌خندیدند. وقتی مغازه کمی خلوت‌تر شد جلو رفتم و به مغازه‌دار گفتم: جوان تو این‌جوری ضرر نمی‌کنی؟ جوابی که شنیدم از کل ماجرایی که دیده بودم تأثیرگذارتر بود. جوان مهربان و خوش‌دل ما لبخند زیبایی زد و گفت: پدر جان شما راه بهتری برای دیدن این‌همه صورت کوچک و شاد و خندان سراغ دارید؟

راست می‌گفت. این مسئله‌ای بود که فراموش کرده بودم. گاهی برای شاد کردن و شاد شدن نیز باید بهایی پرداخت کنیم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

اگر می‌بینی وقت استراحت نداری و مرتب داری کار می‌کنی، آن‌هم کارهایی که تا چند سال پیش اصلاً بهش فکر نمی‌کردی و عجیب‌تر از همه اینکه از این مدل زندگی لذت می‌بری...

بدان یک پدر یا مادر خوب هستی!

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

اگر می‌بینی وقت استراحت نداری و مرتب داری کار می‌کنی، آن‌هم کارهایی که تا چند سال پیش اصلاً بهش فکر نمی‌کردی و عجیب‌تر از همه اینکه از این مدل زندگی لذت می‌بری...

بدان یک پدر یا مادر خوب هستی!

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۲۰ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

دوستی برای گذراندن یک دوره آموزشی کوتاه‌مدت به کشور خارجی رفته بود. خاطره‌ای تعریف می‌کرد که خواندنش خالی از لطف نیست. او می‌گفت:

در مدت اقامتم در یک پانسیون زندگی می‌کردم. محیط خوب و آرامی بود. ساکنین آن از گروه‌های مختلف بودند. دانشجو، معلم، مغازه‌دار، کارمند و کارگر. خلاصه از هر گروه و صنفی در آن محل حضور داشتند. افرادی که به دلایل مختلف از شهر و کشور خود دور و برای تحصیل و کار در آن محل مقیم شده بودند. بیشتر ساکنین عادت داشتند پس از کار روزانه لحظاتی را برای صرف چای و قهوه یا خوردن شام در سالن پانسیون جمع شوند و در این نشست‌ها از فعالیت‌های روزانه خود صحبت می‌کردند

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۲ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن
شاید بهتر باشد گاهی به قضاوت خودمان بنشینیم. کارهایمان، افکارمان و گفتارمان را نقد کنیم. درست همان‌طور که فیلم‌ها و سریال‌ها را نقد می‌کنیم و بخش‌های ضعیف زندگی را بشناسیم تا بتوانیم بعدها زیباتر نقش خود را ایفا کنیم.

شاید بهتر باشد گاهی سکوت کنیم. ساکت شویم و حرف نزنیم و فقط گوش کنیم و ببینیم دیگران چه می‌گویند. شاید بی‌آنکه متوجه باشیم آن‌قدر مشغول بیان دل‌مشغولی‌های خود هستیم که به دیگران مجال سخن گفتن نمی‌دهیم.

شاید بهتر باشد زمانی دست از تغییر دنیا برداریم. جهان و هرچه در آن است را به حال خود رها کنیم و خودمان را تغییر دهیم. شاید خیلی از مشکلات با عوض شدن ما درست شود.

شاید بهتر باشد برخی مواقع کتابی را که سال‌ها پیش خواندیم دوباره بخوانیم. عکس‌های قدیمی را نگاه کنیم. سراغی از گذشته بگیریم. این تجدید خاطرات بسیار دل‌چسب است.

شاید بهتر باشد گاهی با خود خلوت کنیم. گوشه‌ای دنج بیابیم و دور از شلوغی‌ها و موبایل و تلویزیون بنشینیم و فکر کنیم و برای زندگی برنامه‌ریزی کنیم. ببینیم چه می‌خواهیم و چه کردیم و چقدر به آرزوهای خود نزدیک شده‌ایم.

شاید بهتر باشد گاهی به دیگران نه بگوییم. دلیلی ندارد برای اینکه همه از ما راضی باشند به خود ظلم کنیم.

شاید بهتر باشد گاهی فقط گاهی به این نوشته عمل کنیم. آن‌وقت زندگی خیلی راحت‌تر می‌شود.
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۸ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن

در فروشگاه: آقا می شه این جنس‌های ما رو زودتر بدی عجله دارم.

در اداره: لطفاً یه کم سریع‌تر عجله دارم.

در خیابان: بوق بوق. خوب یه کم تند برو تا چراغ سبزه. عجله کن.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۶ بهمن۱۳۹۳ توسط محمدرضاسلمانی ندوشن